تبليغاتX
ماه بانو

ماه بانو

حرفای دل

انتظار

روزهاست که از کوچه پس کوچه های ذهنم گذر می کنم و به دیوار

خاطرات خیره می شم ...و با خودم فریاد می زنم که کجاییییییییی؟؟؟

دلم برات تنگ شده ...

میدونی دوست دارم بزرگترین گل رز عشق را فدای زیر قدمات کنم ...

می دونی دیشب اتفاقی دردودل شقایق های باغ خاطرات را با

یاسای سپید شنیدم ،اونم از دلتنگیش برای تو می گفت و

سپیده یاس ها هم همدردی می کردن .

نمیدونی چقدر بی تو تنهایم ،بی تو بی کسم ...

نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده ...

نذار تو چشم انتظاری بمیرم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 17:41  توسط عسل  | 

بیا و در بگشا روزهاست منتظرم

نمیرود دمی ان روی ماهت از نظرم

شهرست خیره به راهت دو دیده گریان

ترحمی بکن ای نازنین به چشم ترم

ز دوریت شب و روزم به رنج می گذرد

بسان مرغک غمگین شکسته بال وپرم

تو خود الهه حسنی و من جمال پرست

که ستایش رویت به سجده رو ببرم

دمی که با توام ای سرور پری رویان

به یمن بودنت از روزگار بی خبرم

چو ایتی تو خدارا که وقت امدنت

من غمین و فسرده به حالتی دگرم

بیا و فرصت دیدار را ز کف مگذار

که وا رهد ز تب و تاب قلب پر شررم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:48  توسط عسل  | 

یاس و شقایق

سلام ،

باز اومدم با یه دنیا که توش گلای شقایق ،به خاطر چشم انتظاری گریونن ،

باز اومدم با یه دنیا که توش یاسای سفید ،زانوی غم بغل کردن ،

باز اومدم ...

ماه بانو از برگشتنت ۲روز میگذره ،۲روز که برای من ۲قرن گذشت ...

ممنونم که اومدی و منو تو این شرایط تنهام نذاشتی ،اما خوب چه کنم که دلم طاقت دوریتو

نداره ،میدونی ماه بانو تو باغبون تمام گلهای عشق و محبتی ،عشق و محبتی که پاک و

خالصانه هست ،چیزی که تو این دنیای بزرگ خیلی کمه ...

نمی دونم چه جوری باید جبران محبت هاتو بکنم ،اما اینو بدون اگه روزی جونمو بخوای

بدون سوال بهت میدم ،فکر می کنم که اینو تا به حال بهت ثابت کردم که برای تو از جونم

مایه می ذارم هر چند که میدونم در مقابل مهر و محبتای تو خیلی کمه ...

و در انتها با اجازه تو ماه بانوی گلم میخوام یه صحبت کوچیک با چندتا از دوستای مهربونم

بکنم ...

ساناز عزیزم (نویسنده وبلاگ ای سودا)دوست خوب من، نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم

بابت تمام خوبیهایی که به من کردی و سنگ صبورم بودی در این مدت نچندان کم دوستیمون .

ازت یه دنیا ممنونم ،

و یکی دیگه از بهترین دوستای من که تقریبا همه دوستایی که وبلاگ منو می خونن باهاش

اشنایی دارن ،مانای عزیزم هست .مانای گلم ممنونم که همیشه کمکم کردی تو مسایل

مختلف از غالب وبلاگ بگیر تا مسایل زندگی،ازت یه دنیا سپاسگزارم

انیتا ،نیلوفر ،البا خوبم از بابت نامه ها و تلفنهاتون ممنونم ،

از کلیه دوستای گلم که دیگه تک تک اسم نمی یارم ممنونم بابت صحبتای قشنگی که در مسنجر

با من میکنید و از لطفتون بینهایت سپاسگزارم

و در انتها روی صحبتم با کسیه که میدونه منو چشم انتظار خودش گذاشته ،امیدوارم هر چه زودتر

این انتظار به پایان برسه ،میدونم که وبلاگمو میخونه برای همین جا می گم که دوستش دارم و

هم من و هم ماه بانو منتظرشیم .

به امید اینکه همه امسال سال خوبی را داشته باشن و به همه ارزوهاشون برسن،

نه دل کسی را بشکونن ونه کسی دلشونو بشکونه .

نه به انتظار بشینن ونه کسی راچشم انتظار بذارن ،

و ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:57  توسط عسل  | 

عید شما مبارک

سلام سلام

سلامی به گستردگی طراوت بهاری .و این سلام تقدیم به همه دوستای گلم .

این دفعه اومدم که از طرف خودم و ماه بانو که الان کنارم نشسته ،این عید خجسته را بهمتون

تبریک بگییم و براتون از ته قلبمون ارزو داریم که سالی پر از شادی و سلامتی و .... داشته

باشین .

سال نو اومده ،امیدوارم که من و شما هم بتونیم از ته قلبمون نو بشیم و گامهایمان را به سوی

هدفهایمان محکم تر از سابق بر داریم و گل های عشقی که در وجودمان هست را بیشتر از سال

قبل توجه کنیم و پرورش دهیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 18:43  توسط عسل  | 

اومدن ماه بانو

مثل همیشه سلام

بازم اومدم .امدم بگم ماه بانوی عزیزم ،بازم تو مثل همیشه مرحم دردامی ،نمی دونم چه جوری

می توانم محبتاتو جبران کنم می دونم خیلی گرفتاری و همین برام عزیزه که با تمام مشکلاتی

که داری ،داری می یای پیشم که مونس غمام بشی ،با تمام وجودم انتظار فردا رو می کشم که به امید

خدا بدون حرف پیش ،دوباره ببینمت،این جور مواقع من خیلی فرودگاه را دوست دارم ثانیه شماری

می کنم که زودتر فردا بشه و بیام فرودگاه دنبالت ،۲۰ ساعت پروازو به جون خریدی ،برای اینکه دو هفته

پیشم باشی ،این محبت با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست ،امیدوارم لایق این همه محبت باشم

با تمام وجودم منتظر اومدنتم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 17:4  توسط عسل  | 

زن هندی

بازم سلام

سلامی که توش غمه اما دوست داره شادیها رو بتو هدیه بده ،دلش می خواد همه گلهای محبتو بچینه

و به تو تقدیم کنه ،اما خوب سردر این سلام هم قفل غم زده شده .

اسمون سیاه شده ،نمی دونم چرا دیگه دلش نمی خواد ابیشو با من قسمت کنه ،شاید اونم دلش

گرفته ...

دیشب به ستاره گفتم تو که اون بالایی ،دلت ازاده ،تو چرا مثل قبل برام عشوه نمی یای ؟!،تو دیگه چرا

نورتو به چشام هدیه نمی کنی ؟!تو که شبا برام لالایی روشنایی دل می خوندی چرا سکوت کردی ؟!

امروز داشتم تو خیابونای غربتی که توش زندگی می کنم قدم می زدم ،یهو  چشمام خورد به یه زن

هندی ،مثل بقیه نبود ،خیلی تمیز و مرتب نشسته بود روی صندلی پارک و داشت کتابشو میخوند ،

نمی دونم چرا یه لحظه تصمیم گرفتم کنارش بشینم  ،اونم یه نگاه به من کرد و به مطالعش ادامه داد.

بعد چند لحظه بهم گفت خودکار داری ،منم خودکارمو بهش دادم ،بعد سر حرفمون با هم باز شد ،تا

اینکه حرف به فال و کف دستی این خانومای هندی و کولی افتاد ،برام توضیح داد  که هندیها از کجا

با فال و ... اشنا هستن ،برای من جالب بود با اینکه اعتقادی به فال و این جور چیزا ندارم ،اخر همه

حرفا هم به کف دستم رسید،گفت من فال گیر نیستم اما خوب بلدم ،منم قبول کردم که نگاهی به

کف دستم بندازه ،فکر کردم یه نگاه به کف دستم چیزی ازم کم نمی کنه ،خلاصه با دیدن کف دست من

حرفایی را زد که شاید به جز خودم و خدای بالاسرم هیچکس نمیدونست ،تا اینکه یه نگاه عمیق به

چشام کرد ،گفتم قرار بود کف دستمو بخونی نه چشامو ،دیدم تو چشاش یه جورایی بغض کرد ،گفتم

چیز بدیه ،یا اتفاق بدیه ؟گفت :نه ،چیزی نیست ،گفتم شاید من فالگیر نباشم اما چشارو خوب

می خونم ،گفتم بگو از مرگ می خوای بگی ،سرشو انداخت پایین ،گفتم :میمیرم ؟بلند شد که بره،

گفتم میدونم عمرم کمه ،میدونم به این زودیها میمیرم ،خودتو ناراحت نکن ،احساس کردم خیلی جا 

خورد ،گفت :می دونستی ؟خندیدم ،گفتم خوشحال شدم از اشناییت و دستامو کردم تو جیبم و راه

افتادم ، احساس کردم داره با نگاش بدرقم می کنه ،و من به این فکر می کردم که چقدر قشنگ ،خدای

بالاسرم از راههای مختلف بهم داره میگه که دیگه مهمونی این دنیا داره تموم میشه و باید بار سفر

ببندم ...

و اما اینم واقعیت زندگی من ....

در انتها صحبتم جا داره از مانای عزیزم بابت قالب زیباوبلاگ و محبتایی که به من داره و همینطور از ساناز

عزیزم که منو با تمام روحیاتم تحمل میکنه تشکر کنم و بگم مدیون محبتاتون هستم ،هردوتونو با تمام

وجودم دوست دارم ، برای شما دو گل مهربونم و تمام دوستایی که به من لطف دارن ارزو می کنم که

به همه ارزوهای کوچیک و بزرگتون برسید .


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:37  توسط عسل  | 

کویر چشمام

بازم اومدم مثل همیشه داغون شایدم داغون تر

اومدم با یه دل غمگین ،اومدم با قلبی که توش عشق و محبته اما در و دیوارشو غمو غصه گرفته .

می دونی دیشب اومدم با بارون دردودل کنم ،هنوز حرفام به نصفه نرسیده بود که دیدم اون نمنم بارونی

تبدیل شد به طوفان .اومدم به اسمون بگم حدالاقل تو بشو سنگ صبورم ،اونم گفت من طاقتش را

ندارم ،غرید و رفت ....نگام به گلهای اقاقیا افتاد ،غم چشمای اونها هم باعث شد غمم صدبرابر شه ...

می دونی خدا دلم می خواد یه دریا نه بیشتر از یه دریا گریه کنم ،چه کنم که تو این مدت اینقدر چشمام

باریده که به کویر تبدیل شده ،کویری که تشنه بارونه ...

نمیدونم چرا غم باید یهو بیاد دل منو خونه خودش کنه ،دلم برای خنده تنگ شده ،برای خنده هایی که از

ته دل می کردم تنگ شده ،مسخره است نه؟!!!اما من واقعا دلم برای خنده تنگ شده ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:9  توسط عسل  | 

چرا؟؟؟

مثل همیشه داغون.....

چرا ادم نباید سنگ باشه ؟جدی چرا؟؟؟؟؟؟

چه فایده داره سنگ نبودن ،وقتی سنگ نیستی می شکنی یا شاید بهتر بگم می شکوننت ...

نمی دونم فایده قلب چیه وقتی قراره همش پر از غم و غصه باشه ،وقتی پر از دلتنگیه ،وقتی پر از فریاده

اما صدایی برای فریاد نداره ...

یه زمانی فکر می کردم قلب خیلی حرمت داره ،همیشه سعی می کردم حرمتشو نگه دارم ،اما چرا

دیگران حرمت قلب منو نداشتن ؟!ماه بانو تورو خدا از دستم ناراحت نشو ،روی صحبتم با تو نیست و اینو

مطمئن باش اگه قلبم هنوز داره میزنه به خاطر تو هست حدالاقل تنها کسی هستی که بهم خنجر نزدی

،کاش همه مثل تو بودن ماه بانو .کاش ...

نمی دونم واقعا نمی دونم باید چیکار کنم ؟! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:11  توسط عسل  | 

دردو دل(لعنت به دوری راه)

خدایا

خیلی داغونم ،خیلی خسته ... هیچ وقت فکر نمی کردم دوری یار اینقدر داغونم کنه ،همیشه فکر

می کردم ادم قوی هستم اما الان اعتراف می کنم دیگه طاقتم طاق شده .

دیگه اشکام برای اومدن نیاز به دلیل و بهونه ندارن ،خودشون برای خودشون میبارن ،دیگه ببین چی

شده که اشکامم دلشون برای خودشون می سوزه !!! می دونی دلم رنگ ارامشو به رنگ خون و غم

فروخته ،هیچ کس هم نیست به داد طوفاناش برسه ،این همه دادو هوار ،کو گوش شنوا ؟؟؟؟!!!!!!!

اخه خدا چرا وقتی نعمت عشق به ادم میدی دیگه دوری راه را برای چی می یاری؟قربونت برم خدای

من ،شکرت بابت عشقی که بهم دادی اما خدایا این دوری داره منو می کشه ،چرا ما باید تو دوتا کشور

کاملا دور باشیم ؟نمی دونم شاید حکمتیه ،اما خدایا رحم کن به این قلب رنج کشیده من .

خدایا بهم رحم کن ،دارم تو این تنهایی می پوسم اگه واقعا این عشقو نداشتم واقعا نمیدونم باید چی

کار می کردم ،شکرت که این عشقو به من دادی .

خدایا به بزرگی خودت قسمت میدم که زودتر این دوری را از بین ما بردار .الهی.امین

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 5:23  توسط عسل  | 

بازم سلام ماه بانوی من

میدونی امشب اومدم با یه دل گرفته ،دلم می خواد همین طوری گریه کنم اشکامم هیچ وقت صبر نکنن

و همین طوری ببارن ،اما حیف ...

میدونم الان میگی که گریه درمون کار نیست اما خوب جز گریه کاری از دستم بر نمی یاد ،می دونی

ماه بانو وقتی دوستایی را پیدا می کنی که قول رفاقت همیشگی می دن اما بعد مدتی قولشون

یادشون میره ،تو باشی جای من چیکار می کنی ؟؟میدونم الان می گی خیلی احساساتیم و زیادی

رو حرف دیگران حساب باز می کنم اما ماه بانو مگه نه اینکه وقتی قول می دیم باید رو قولمون وایسیم

،پس چرا ....؟؟؟

ماه بانو تنها کسی که تو زندگیم دوستی واقعی رو به من ثابت کرد فقط تو بودی ،تو بودی که مرا با هر

چی خوبی و پاکیه اشنا کردی و من تا اخر عمرم سپاسگزارتم و با تمام وجودم دوستت دارم اما ماه بانو

چرا بقیه دوستای من نباید مثل تو باشن در صورتی که همه اونها جزو بهترینهایی هستن که من دیدم

پس چرا قول دوستیشونو می شکونن و یا به فراموشی می سپارن. به خدا قسم مطمئنم اگه بمیرم

همشون سر خاکم میان یعنی معرفتشو دارن که بیان اما اینو نمی فهمم حالا که زنده ام چرا دوستام

هیچ کدوم حالمو نمی پرسن؟؟

خیلی دلم گرفته خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 0:39  توسط عسل  |