تبليغاتX
ماه بانو

ماه بانو

حرفای دل

اومدن ماه بانو

مثل همیشه سلام

بازم اومدم .امدم بگم ماه بانوی عزیزم ،بازم تو مثل همیشه مرحم دردامی ،نمی دونم چه جوری

می توانم محبتاتو جبران کنم می دونم خیلی گرفتاری و همین برام عزیزه که با تمام مشکلاتی

که داری ،داری می یای پیشم که مونس غمام بشی ،با تمام وجودم انتظار فردا رو می کشم که به امید

خدا بدون حرف پیش ،دوباره ببینمت،این جور مواقع من خیلی فرودگاه را دوست دارم ثانیه شماری

می کنم که زودتر فردا بشه و بیام فرودگاه دنبالت ،۲۰ ساعت پروازو به جون خریدی ،برای اینکه دو هفته

پیشم باشی ،این محبت با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست ،امیدوارم لایق این همه محبت باشم

با تمام وجودم منتظر اومدنتم 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 17:4  توسط عسل  | 

زن هندی

بازم سلام

سلامی که توش غمه اما دوست داره شادیها رو بتو هدیه بده ،دلش می خواد همه گلهای محبتو بچینه

و به تو تقدیم کنه ،اما خوب سردر این سلام هم قفل غم زده شده .

اسمون سیاه شده ،نمی دونم چرا دیگه دلش نمی خواد ابیشو با من قسمت کنه ،شاید اونم دلش

گرفته ...

دیشب به ستاره گفتم تو که اون بالایی ،دلت ازاده ،تو چرا مثل قبل برام عشوه نمی یای ؟!،تو دیگه چرا

نورتو به چشام هدیه نمی کنی ؟!تو که شبا برام لالایی روشنایی دل می خوندی چرا سکوت کردی ؟!

امروز داشتم تو خیابونای غربتی که توش زندگی می کنم قدم می زدم ،یهو  چشمام خورد به یه زن

هندی ،مثل بقیه نبود ،خیلی تمیز و مرتب نشسته بود روی صندلی پارک و داشت کتابشو میخوند ،

نمی دونم چرا یه لحظه تصمیم گرفتم کنارش بشینم  ،اونم یه نگاه به من کرد و به مطالعش ادامه داد.

بعد چند لحظه بهم گفت خودکار داری ،منم خودکارمو بهش دادم ،بعد سر حرفمون با هم باز شد ،تا

اینکه حرف به فال و کف دستی این خانومای هندی و کولی افتاد ،برام توضیح داد  که هندیها از کجا

با فال و ... اشنا هستن ،برای من جالب بود با اینکه اعتقادی به فال و این جور چیزا ندارم ،اخر همه

حرفا هم به کف دستم رسید،گفت من فال گیر نیستم اما خوب بلدم ،منم قبول کردم که نگاهی به

کف دستم بندازه ،فکر کردم یه نگاه به کف دستم چیزی ازم کم نمی کنه ،خلاصه با دیدن کف دست من

حرفایی را زد که شاید به جز خودم و خدای بالاسرم هیچکس نمیدونست ،تا اینکه یه نگاه عمیق به

چشام کرد ،گفتم قرار بود کف دستمو بخونی نه چشامو ،دیدم تو چشاش یه جورایی بغض کرد ،گفتم

چیز بدیه ،یا اتفاق بدیه ؟گفت :نه ،چیزی نیست ،گفتم شاید من فالگیر نباشم اما چشارو خوب

می خونم ،گفتم بگو از مرگ می خوای بگی ،سرشو انداخت پایین ،گفتم :میمیرم ؟بلند شد که بره،

گفتم میدونم عمرم کمه ،میدونم به این زودیها میمیرم ،خودتو ناراحت نکن ،احساس کردم خیلی جا 

خورد ،گفت :می دونستی ؟خندیدم ،گفتم خوشحال شدم از اشناییت و دستامو کردم تو جیبم و راه

افتادم ، احساس کردم داره با نگاش بدرقم می کنه ،و من به این فکر می کردم که چقدر قشنگ ،خدای

بالاسرم از راههای مختلف بهم داره میگه که دیگه مهمونی این دنیا داره تموم میشه و باید بار سفر

ببندم ...

و اما اینم واقعیت زندگی من ....

در انتها صحبتم جا داره از مانای عزیزم بابت قالب زیباوبلاگ و محبتایی که به من داره و همینطور از ساناز

عزیزم که منو با تمام روحیاتم تحمل میکنه تشکر کنم و بگم مدیون محبتاتون هستم ،هردوتونو با تمام

وجودم دوست دارم ، برای شما دو گل مهربونم و تمام دوستایی که به من لطف دارن ارزو می کنم که

به همه ارزوهای کوچیک و بزرگتون برسید .


 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 23:37  توسط عسل  | 

کویر چشمام

بازم اومدم مثل همیشه داغون شایدم داغون تر

اومدم با یه دل غمگین ،اومدم با قلبی که توش عشق و محبته اما در و دیوارشو غمو غصه گرفته .

می دونی دیشب اومدم با بارون دردودل کنم ،هنوز حرفام به نصفه نرسیده بود که دیدم اون نمنم بارونی

تبدیل شد به طوفان .اومدم به اسمون بگم حدالاقل تو بشو سنگ صبورم ،اونم گفت من طاقتش را

ندارم ،غرید و رفت ....نگام به گلهای اقاقیا افتاد ،غم چشمای اونها هم باعث شد غمم صدبرابر شه ...

می دونی خدا دلم می خواد یه دریا نه بیشتر از یه دریا گریه کنم ،چه کنم که تو این مدت اینقدر چشمام

باریده که به کویر تبدیل شده ،کویری که تشنه بارونه ...

نمیدونم چرا غم باید یهو بیاد دل منو خونه خودش کنه ،دلم برای خنده تنگ شده ،برای خنده هایی که از

ته دل می کردم تنگ شده ،مسخره است نه؟!!!اما من واقعا دلم برای خنده تنگ شده ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:9  توسط عسل  | 

چرا؟؟؟

مثل همیشه داغون.....

چرا ادم نباید سنگ باشه ؟جدی چرا؟؟؟؟؟؟

چه فایده داره سنگ نبودن ،وقتی سنگ نیستی می شکنی یا شاید بهتر بگم می شکوننت ...

نمی دونم فایده قلب چیه وقتی قراره همش پر از غم و غصه باشه ،وقتی پر از دلتنگیه ،وقتی پر از فریاده

اما صدایی برای فریاد نداره ...

یه زمانی فکر می کردم قلب خیلی حرمت داره ،همیشه سعی می کردم حرمتشو نگه دارم ،اما چرا

دیگران حرمت قلب منو نداشتن ؟!ماه بانو تورو خدا از دستم ناراحت نشو ،روی صحبتم با تو نیست و اینو

مطمئن باش اگه قلبم هنوز داره میزنه به خاطر تو هست حدالاقل تنها کسی هستی که بهم خنجر نزدی

،کاش همه مثل تو بودن ماه بانو .کاش ...

نمی دونم واقعا نمی دونم باید چیکار کنم ؟! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:11  توسط عسل  |