کویر چشمام
بازم اومدم مثل همیشه داغون شایدم داغون تر
اومدم با یه دل غمگین ،اومدم با قلبی که توش عشق و محبته اما در و دیوارشو غمو غصه گرفته .
می دونی دیشب اومدم با بارون دردودل کنم ،هنوز حرفام به نصفه نرسیده بود که دیدم اون نمنم بارونی
تبدیل شد به طوفان .اومدم به اسمون بگم حدالاقل تو بشو سنگ صبورم ،اونم گفت من طاقتش را
ندارم ،غرید و رفت ....نگام به گلهای اقاقیا افتاد ،غم چشمای اونها هم باعث شد غمم صدبرابر شه ...
می دونی خدا دلم می خواد یه دریا نه بیشتر از یه دریا گریه کنم ،چه کنم که تو این مدت اینقدر چشمام
باریده که به کویر تبدیل شده ،کویری که تشنه بارونه ...
نمیدونم چرا غم باید یهو بیاد دل منو خونه خودش کنه ،دلم برای خنده تنگ شده ،برای خنده هایی که از
ته دل می کردم تنگ شده ،مسخره است نه؟!!!اما من واقعا دلم برای خنده تنگ شده ...![]()
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 22:9  توسط عسل
|