بیا و در بگشا روزهاست منتظرم
نمیرود دمی ان روی ماهت از نظرم
شهرست خیره به راهت دو دیده گریان
ترحمی بکن ای نازنین به چشم ترم
ز دوریت شب و روزم به رنج می گذرد
بسان مرغک غمگین شکسته بال وپرم
تو خود الهه حسنی و من جمال پرست
که ستایش رویت به سجده رو ببرم
دمی که با توام ای سرور پری رویان
به یمن بودنت از روزگار بی خبرم
چو ایتی تو خدارا که وقت امدنت
من غمین و فسرده به حالتی دگرم
بیا و فرصت دیدار را ز کف مگذار
که وا رهد ز تب و تاب قلب پر شررم
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 1:48  توسط عسل
|
