انتظار
روزهاست که از کوچه پس کوچه های ذهنم گذر می کنم و به دیوار
خاطرات خیره می شم ...و با خودم فریاد می زنم که کجاییییییییی؟؟؟
دلم برات تنگ شده ...
میدونی دوست دارم بزرگترین گل رز عشق را فدای زیر قدمات کنم ...
می دونی دیشب اتفاقی دردودل شقایق های باغ خاطرات را با
یاسای سپید شنیدم ،اونم از دلتنگیش برای تو می گفت و
سپیده یاس ها هم همدردی می کردن .
نمیدونی چقدر بی تو تنهایم ،بی تو بی کسم ...
نمیدونی چقدر دلم هواتو کرده ...
نذار تو چشم انتظاری بمیرم ...
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 17:41  توسط عسل
|
